شعر نو

ساخت وبلاگ

به همین کوتاهی
"تازه ترین شعر و سرود " از "فرزاد امین اجلاسی" که سایت شعر نو منتشر شده است در سه واژه است با نام " بی نام 10":

" تاریکی
کیفور کافور" .

عمدا بنابر گرامر و دستور زبان فارسی "نهاد " جمله " تازه ترین شعر و سرود " را ابتدا در گیومه مشخص نموده ام سپس شعر را !
تا توجه بیشتر به این شود که شعر می تواند به همین کوتاهی افرینش شود.
بگذریم که شاعر در شیوه نگارش شعر "تاریکی " را در سطر نخست و دو واژه بعدی را در یک سطر پس از آن نگاشته است. که به آن نیز کمی پردازش خواهد شد.
چنین ساختار سرایش پیش از این در کارهای غلامرضا زربان هم بارها دیده شد. البته با کلی اعتراض ها و حتی گاه به سخره گرفتن ها به چنین ساختار از سوی شماری اندک .
اما او همچنان به اینگونه سرایش باور داشته است و حتی بعنوان ژانر و گونه ای کوتاه تر از "پریسکه " وحتی "هایکو ".

این بار و چنین از " فرزاد امین اجلاسی" مهر و گواه دیگر تابانید
بر هنرورزی شاعرانه در این گونه وژانر سرایش .
آن هم از سوی این شاعر و سراینده توانمند دانشور و پژوهشگر .

با چنین گام هایی نخستین به دنیای تاریک شعر وارد می شویم.

زیرا در گاه ورود شعر به تاریک است و تاریکی :
اینجا نیاز است که این شعر با همان شیوه نگارش سراینده نگاشته شود:
"تاریکی
کیفور کافور. "

این فضای تاریک آغازین در گام های بعد به درون ساختار شعر باز هم حس میشود و تاریک تر.
این بار تاریکی از فضای فیزیکی فراتر می رود. و به ابعاد و پهنه ای دیگر راه می یابد.
یک زندگی الوده به تاریکی ها که شاید کمتر خودرا نشان میدهد اما عمیق تراست .
تاریکی بیشتر از اینجهت که این عمق را در نمی یابد

این حالت اما در شعر عمیق تر است زیرا بنا به گفته شعر در بستر کیفوریست !
و برای همین ای بسا مایل است بیشتر در این تاریکی ناپیدا و غوطه ور باشد.
این بستری کیفوری چنان است که ممکن است از بسترش بر نخیزد.

و همانطور درازکش به او کافور برسانند تا همیشه در تاریکی ابدی فرو رود.

اینجاست که نیاز است پی به شیوه نگارش شعر برده شود که این دو واژه کیفور و کافور را در حالت افقی و دراز کش درون تاریکی گذاشته شده اند.

و چنین میشود که گاه میتوان حتی با سه واژه تصویر ساخت و سخن گفت

و سرود :

به همین کوتاهی .

با مهر

ستار سلطانیان.

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت: 16:49

پایان نامه پس از دو سال تلاش مستمر بالاخره ارشد قبول شدم.. همه چی به سرعت برق و باد گذشت تا ترم پایان نامه.. که در حقیقت همان پایان ِ نامه است که از سر لکنت زبان و یا هر چیز دیگر اینجوری رایجش کردند..
خلاصه تازه فهمیدیم ای دل غافل!! تمام آنچه که خوانده ایم، تمام شیطنت بچگیمون، نوجوانی، جوانی که با درس خواندن هدر شد، همه ی خوشی هایی که به یاد درس حروم شد، روزگاری که با درس تباه شد،تمام صبح هایی که از خواب شیرین بیدارمون کردند، تمام کتک خوردن های اول ابتدایی از آقا معلم، جیغ زدن های خانم معلم، جریمه های رو کارتون، همه ی گرسنگی ساعات پایانی کلاس، خستگی، هزار امتحانی که با نمره ۱۱ و همین حوالی پاس کردم، همش کشک بوده!! هیچی نبوده، تازه سر نامه بوده!!
از دید جامعه دانشگاهی همش سر نامه بوده!! ای دل غافل!! چی فکر کردیم!! چی فکر کردن!!

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت: 14:01

شعر چیست ؟ "شعر" ؛ هم نشینی ِ خاص و پیوستگی ِ معنادار واژه ها توسط یک شاعر است که عدّه قابل توجّهی از مردم بی غرض ؛ که نوشته های گوناگون را با دقت مطالعه می کنند به راستی ، آن را شعر بدانند و از آن به عنوان "شعر" لذت ببرند.

مهدی فرزه (میم. مژده رسان)

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت: 14:01

پنجره کوچک ******
من بهمنم واز پنجره کوچک اتاق به بیرون نگاه میکنم.
نسیم آنچنان عاشقانه است که نوازشم میکند انگار غمهایم را میفهمد و وز وز کنان آرام با من صحبت میکند.
همه میگویند این نسیم عاشقانه نیست!
پس چرا اینطور نوازشم میکند؟
همه میگویند این باد صحبت نمیکند.
پس چرا اینطور بنظر میرسد؟
به راه خیره شدم ریزش برگهای رقصان درختان و تلالو طلاییشان در زیر نور خیره کننده خورشید آنقدر باشکوه است که گویی سنا رقص فرشته گان را اجرا میکنند.
همه میگویند این برگ ها معنایی ندارند!
پس چرا اینچنین میرقصند؟
همه میگویند این برگها نمیرقصند!
پس چرا اینطور بنظر میرسد؟
رنگ چشمانش هر روز مرا به وجد می آورد. خداوندا تمام هنرت را برای آفرینش این چشمان خرج کرده ای ؟ انگار تمام رنگ های عالم را یکجا در یک پلک زدنش میبینم!
همه میگویند این چشم ها هنری نیستند!
پس چرا اینهمه رنگ در خودش دارد؟
همه میگویند همه رنگ ها در چشمانش وجود ندارد!
پس چرا اینطور بنظر میرسد؟
لبخندش آبشاری از لعاب پر نقش ونگار است و آمیزش همه زیبایی های کهکشان نطفه چهره اش را بر بوم چشمانم ترسیم می کند .
همه میگویند این توصیف شبیه او نیست.
پس چرا شبیه به نظر میرسد؟
همه میگویند او اینقدر زیبا نیست.
پس چرا اینطور به نظر میرسد؟
من بهمنم، آرام و بی صدا از پنجره کوچک اتاق به بیرون نگاه میکنم.

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت: 0:26

من مايه رنج تو هستم راست ميگويي اگر زنگ زدی به خانه ..
سعی کردی لحنت مهربانانه باشد و در جواب "سلام خانوووم!"ات،
سلامی شنیدی که فقط "سین"اش به گوشت خورد ..
آن هم به واسطه اینکه "سین" را سفیری تلفظ میکند ..
اگر گفتی باز هم امروز کارم زیاد است ..
ناهارم را آماده کن تا بیایم و ببرم .. و مثل روزهای قبل نشنیدی "خب مگه یه ناهار خوردن خودمون چقدر طول میکشه؟" ..
اگر ماشینت را جلوی خانه پارک کردی و نرمنرمک به در نزدیک شدی و با هیجان در را باز نکرد و در آغوشت نپرید
و دیگر نگفتی "زشته دخترجون" ..
اگر در را باز کرد و خودش سلانه سلانه سمت آشپزخانه رفت
و با ساک کوچک مشکی رنگ برگشت و آنرا را به دستت داد ..
سرش را پایین انداخت ..
انگشتهای پای راستش را روی انگشتهای پای دیگرش گذاشت
و آرام گفت "حوصله نداشتم واست تخم مرغ درست کردم" ..
و حتی نگفت که تخم مرغ را هم صدبار سوزانده تا بشود مثل همانی که دوست داری و فقط "کمی" انتقام گرفته باشد ..
فقط بگو، باشه! ..
و بدان که گند زدی ..
که خراب کرده ای ..
که اگر دم در بودی و صدایش را شنیدی که گفت "ماستش هم ترشه .. از اونهایی که دوست نداری" ..
تعجب نکنی ..
زنها نمیتوانند به شیوه مردها انتقام بگیرند و صدتا عکس از دستهای گره خورده اش در دست دیگری را برایت پست کنند ..
شیوه شان فرق میکند ..
با همین ماست ترشها ..
تخم مرغ های داغ و بخار کرده درون ظرف غذا ..
تنها گذاشتنت موقع شام و حذف کانالهایی که دوستشان داری،
انتقام خوبی میگیرند در برابرِ
"امروز هم کارم زیاده" ..
#سما_سعيدي_نيا

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت: 0:26

بازی با دنیای دیگران کسانی هستند که نمیداند حرفهایشان گاه دنیایی برای کسی میسازد و گاه دنیایی رابر سر کسی خراب می کند ، اینان انسانهای بسیار خطرناکی هستند که کارشان بازی با دنیای مردمان است . جواد محمد موسایی 28/11/94

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : يکشنبه 30 خرداد 1395 ساعت: 0:26

کوتاه بی رنگ
"بودن یا نبودن
مسئله
این است!"

عرض سلام و احترام.
باز هم رفتم سراغ شعری از لادن آهور:

"کوتاه بی رنگ"

امروز
به رنگ زرد...

لاک پشت های غمگین اند
ناخن های من!
*******
شعر مثل یک شهر است. شهری که گاه از هر کجا می شود واردش شد و گاه فقط از دروازه. یا ورود از دروازه ساده تر است. عنوان یک شعر، در مواردی حکم همین دروازه را دارد. و من معمولا از دروازه وارد می شوم. از عنوان:

"کوتاه بی رنگ"

چرا "بی رنگ"؟! شعر که عاری از رنگ نیست! رنگ "زرد". حداقل این یک رنگ که هست. پس چرا شاعر باید نام شعرش را "کوتاه بی رنگ" انتخاب کند؟ کمی عقب تر برویم. اصلا رنگ یعنی چه؟! آیا استفاده ای که یک شاعر از "رنگ" در شعرش می کند همان استفاده ای ست که یک نقاش در نقاشی اش؟

من گمان می کنم شاعر از "رنگ" بعنوان یک نماد در این شعر استفاده کرده است. می خواهم بگویم او "رنگ" را نماد یک "حس"، یک "احساس" می داند. با این حساب "کوتاه بی رنگ" لابد یعنی شعر کوتاهی که در آن هیچ احساسی وجود ندارد! شعر منهای احساس! اگر از یک شعر احساس را بگیریم، چی می ماند؟ یاد زندگی می افتم. وقتی که نفس را از آن می گیری!
بر می گردم به عنوان موجود :

"کوتاه بی رنگ"

نمی دانم. انگار عنوان شعر، نگاهی کلی به زندگی دارد. یک نگاه فلسفی. یعنی زندگی:

اولا، کوتاه است.
ثانیا، بی معنا.

این بار و در این خوانش، "رنگ" نام دیگر "معنا" شده است. "رنگ" برای یک نقاش ابزار انتقال تصویر و حس است. برای یک شاعر، علاوه بر خلق تصویر و حس، می تواند ابزار خلق معنا باشد. برای مثال، "سفید" در معنای پاکی، "آبی" در معنای آرامش، "سیاه" در معنای تباهی و ...

پس از گذر از عنوان، شاعر شاید نگاه خودش را به برشی از زندگی و در نمای حال متمرکز می کند:

امروز
به رنگ زرد...

یعنی امروز حالم این است. "به رنگ زرد". خُب، حالا رنگ زرد در چه معنایی بکار رفته است. نا امیدی؟ تنفر؟ شادی؟ بند دوم شعر، در تفسیر "زرد" به کمک خواننده می آید:

لاک پشت های غمگین اند
ناخن های من!

دقت می کنید:

"غمگین"!

این واژه نقش چراغ راهنما را برای معنایابی رنگ زرد در این شعر دارد. هر چه هست، معنای مورد نظر به احتمال قوی چیزی نیست که "انرژی بخش" باشد. به عکس. "انرژی بر" است!

دو باره بند اول:

امروز
به رنگ زرد ...

توجه شود به "امروز". شاعر می گوید "امروز / به رنگ زرد". یعنی دیروز و دیروز ها رنگ و رنگ های دیگری در کار بوده است. وگرنه گفته می شد:

هر روز
به رنگ زرد ...

پس شاید بیراه نباشد اگر بگویم، در همین بند اول، شاعر در خفا، نگاهی به گذشته دارد. گذشته ای در رنگ های مختلف!

پس چرا با وجود این همه رنگ که در گذشته و امروز شعر ریخته شده است، "کوتاه بی رنگ"؟!

یعنی "بی رنگی" پایان "رنگ" است؟؟!!
دوباره فلسفه؟!!

آن لاک پشت ها این وسط چه کاره اند ... ؟:

لاک پشت های غمگین اند
ناخن های من!

و همجوار با بند اول:

امروز
به رنگ زرد ...

لاک پشت های غمگین اند
ناخن های من!

وقتی روی "لاک پشت ها" زوم می کنم، انگار مسیر شعر عوض می شود! بد نیست کمی مکث کرد. "لاک پشت" به لحاظ واژه شناسی ( Morphology ) چه سازه ای دارد؟

الف- همان واژه ی آشنایی ست که برای اشاره به موجود آبزی، خاک زی یا دوزیست ِ معرف حضور کاربرد دارد. یعنی موجودی که روی پشتش "لاک" دارد. و اینجا "لاک" در معنای زره و حفاظ است.

ب- واژه ای که شاعر در متن شعر خلق کرده است. واژه ای برای نامیدنی دوباره. نامیدن ناخنی که روی / پشت ِ آن "لاک" هست. و "لاک" اینجا همان ماده ی روغنی / رنگی وتزئینی است که خانم ها به جهت زیبایی روی ناخن خود می زنند.

من گمان می کنم در شعر یک گردش ظریف از کاربرد دوم به کاربرد اول رخ می دهد والبته ضمن این گردش، شاعر حرف (های) خودش را می زند.
در معنای دوم، زنی را می بینیم که رو به ناخن های به رنگ زرد لاک زده اش، اما در خطاب به کسی دیگر، درد دل می کند. او روی ناخن هایش لاک زده. لاک زرد. و زرد، رنگی ست شاد. شاید برای دلبری! اما انگار از تصویر ناخن ها رد می شود و به خودش می رسد:

"غمگین"!

یعنی دیگران روی شادی تو را می بینند و تو روی غمت را!

در معنای دوم، ناخن های لاک زده جان می گیرند، تبدیل به "لاک پشت" می شوند و براه می افتند! مهاجرت؟ مهاجرت لاک پشت ها؟ از دریا به خشکی؟ یا از خشکی به دریا؟ شاعر در سمت ساحل ایستاده یا در سمت دریا؟ همیشه این تضاد ها انگار در اشعار آهور وجود دارند و جزئی از آنها شده اند ...

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : شنبه 29 خرداد 1395 ساعت: 3:44

من ياد گرفتم من ياد گرفتم که :غرور الکي نداشته باشم چون قطعأ روزي غرورم خواهد شکست .
من ياد گرفتم که :با ادم هاي مهربان ، مثبت و ادم هايي که به من انرژي مي دهند صحبت کنم و ادم هاي خود پسند ، متکبر و ادم هايي که روح ادم رو مجروح مي کنند رو به حال خودشون بذارم .
من ياد گرفتم که :بدون چتر هم ميشه زير بارون رفت پس ميشه که با مشکلات هم کنار اومد .
من ياد گرفتم که :پل ها راه هاي رسيدن به مقصد هستند پس براي رسيدن به مقصد بايد پل بسازم .
من ياد گرفتم که :بهترين افراد زندگيم خانوادم هستن و بقيه هر يک روزي مرا ترک خواهند کرد .
من ياد گرفتم که :همه ي ما براي هم خاطره هستيم که بعضي ها چند خط از اين دفتره خاطره و بعضي ها صفحات زيادي از اين دفتر خاطره هستند و چه خوبه که هر چند کوتاه ولي خاطره ي خوبي براي هم باشيم .
من ياد گرفتم که :ارتباطم را با خدا قوي کنم و راه هاي رسيدن به خدا رو پيدا کنم هر چند سخت و دشوار باشد .
من ياد گرفتم که : تمام خودمو براي کسي ترجمه نکنم چون بر ميدارن از روت کتاب چاپ مي کنن...
من ياد گرفتم که :هميشه صبور باشم اگه از اسمون سنگ هم بياد صبر کنم شايد خدا سنگ هاي رو سرمون رو کوچيکتر کنه شايد هم به جاي سنگ گل بريزه رو سرمون ...
من ياد گرفتم که : نا اميد نباشم شايد فانوسي در انتهاي اين سياهي باشه، به اميد فردا ، پس ميجنگيم تا مرگ
من ياد گرفتم نوشته ي محسن اقبال پور

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : شنبه 29 خرداد 1395 ساعت: 3:44

" واو " هایِ هراسانْ ...

به نام مهتابی ترین: خدا !

کاش خیابانی بود
. بی انتها!
و بارانی که
قلب خونی برگ هایِ زخمیِ خیابان را ، می شست ...
و دل هایی که
می فهمیدند راز شکستِ برگ هارا !...
و دست هایی که سرد نبودند!!
و پاهایی که مقصدشان " بی نهایت " بود ...
.
.
.
و "واو" هایی که از بودن نمی هراسیدند!

و چه بسیارند؛
" واو " هایی که می هراسند ...
و خیابان های بن بست !
و . . .
.
.
.

*دختر مهْتابی*

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 28 خرداد 1395 ساعت: 18:50

من رای می دهم ...! سلام بر همه ی دوستان
و سلام بر مسئولان سایت شعر نو .

مدتهاست که برخی دوستان ( فرض کنید شخص بنده ) هر وقت شعری را به انتشار می گذارند ، در طول چند روز پیاپی ، یک کامنت تقریبا تکراری را در تمام صفحات شعر های آن روز کپی پیس می کنند و جالب اینجاست که محتوای تکرای کامنت فریاد می زند که فرد مورد نظر اصلا شعرها را نخوانده است .جالب اینجاست که برخی نیز جمله ی « شعرتان را خواندم » را هم لابلای آن چند جمله ی کلیشه ای ثبت می کنند ...!

..در یک مورد خاص ( با توجه به اینکه زمان ارسال نظرات در صفحات درج می شود ) متوجه شدم که عزیزی ( باز هم فرض کنید خودم ) در طول هجده دقیقه زمان ، یک کامنت را در پای ۱۴۵شعر ثبت کرده بود و به همه نیز رای داده بود .....بسیار مشتاقم که بفهمم ایشان از کدام شرکت ، اشتراک اینترنتی اخذ کرده اند که با این سرعت وحشتناک صفحات را باز کردند ، شعر را خواندند. ، نظرشان را کپی کردند ،و رای هم دادند...!

تا اینجای کار شاید بلااشکال باشد ....

حالا فرض کنید یک استاد ادبیات و یا یک میهمان شعر دوست وارد سایت می شود و چون زمان کوتاهی دارد ، می خواهد اشعار برتر هفته را که دارای بیشترین رای می باشد ، بخواند و در مورد کیفیت اشعار سایت قضاوت کند ...قطعا او انتظار دارد که در سایتی که در هفته بیش از هزار شعر به اشتراک گذاشته می شود ، ده شعر برتر ، واقعا در حد شاهکار باشد ...

بسیاری از دوستانی که اشعارشان نیز عالی ست ، مدتها ست گزینه ی رای را غیر فعال کرده اند ...شک ندارم که اقدام آنها در درجه ی اول در اعتراض به همین گونه رفتارها است ...

بارها دیده ام که استاد چگنی زاده دوستان را از این کار برحذر داشته اند اما هنوز در بر روی همان پاشنه می چرخد !

و اما یک پیشنهاد به مسئولین سایت ؛

آیا امکانش نیست که تعداد رای دادن به اشعار را در هر ۲۴ ساعت برای هر کاربر محدود کرد ؟! همه ی ما احتمالا متفق القول هستیم که بطور میانگین از هر حدود ۱۵۰ شعری که هر روز منتشر می شود ،شاید حداکثر ده درصد اشعار لیاقت رای گرفتن را داشته باشند ....آیا بهتر نیست مسئولین سایت در نرم افزار برنامه ی سایت ، شرایطی را فراهم کنند که هر کاربر نتواند در یک شبانه روز ، به بیشتر از ۱۵ شعر رای دهد ؟!

بسیاری از ما ( باز هم فرض کنید خودم ) وقتی کسی به شعرمان رای می دهد ، انگار احساس عذاب وجدان می کنیم اگر به شعر طرف رای ندهیم ...اما وقتی همه بدانیم که تعداد رای هر کس در یک روز بنا به تصمیم مدیران سایت ، محدود است ، سعی خواهیم کرد که رای دادن مان را مدیریت کنیم و تنها به اشعار خوب رای دهیم و دیگر کسی از ما گله مند نخواهد شد ...

شک ندارم در این صورت ، بسیاری از شاعران خوب كه گزینه ی رای را در حال حاضر غیر فعال کرده اند ، دوباره این گزینه را فعال خواهند کرد تا در یک رقابت سالم و پاک شرکت کنند ....در این صورت ، می توان امیدوار بود که ده شعر برتر هفته ، تا حدود زیادی ، شایستگی نمایندگی اشعار خوب هفته را خواهند داشت ( البته باز هم تاکید می کنم تا حدود زیادی به نسبت وضعیت حال ) و رقابت سالم تری شکل خواهد گرفت و حیثیت و اعتبار سایت شعر نو نیز برای آنها که بعنوان میهمان ، همواره اشعار برتر هفته را رصد می کنند ، افزون خواهد گشت ...

امیدوارم روزی برسد که خودمان سر خودمان را کلاه نگذاریم ( و باز هم این خودمان را خودم فرض کنید )

تاکید می کنم که فرد خاصی را متهم نمی کنم ...

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 28 خرداد 1395 ساعت: 2:41

نامه هایی به قاصدک- قسمت هفتم و هشتم
نامه هایی به قاصدک- قسمت هفتم
قاصدک تنهایی حادثه ای است پر باران وقتی مسیر بی تابی هیچ آینده ای برای وصال به دریای مهربانی ات نداشته باشد.
قاصدک دستانم را بگیر و مرا از همهمه و شلوغی زمین تا آغوش سبکبال خودت رهایی ببخش.
زمین مرا می ترساند وقتی صدای در هم شکستن استخوان های احساس در برابر دیدگانم به اهتزاز در می آید، وقتی آدم ها برای پررنگ تر دیده شدن چنگ در تاریکی نااهلی می افکنند.
آغوش باز کن تا چشم هایم زمین را از دریچه ی اطمینان قلبت نیک بنگرد و به لبخند گل ها، بی ترس از هجوم پاییز خو بگیرد.
قاصدک کاش فاصله ها به کوتاهی لبخند های زمینی بود تا دستان اندیشه ات را بر قلب می فشردم و خبر از عطر بودنت را سرمه به چشمان یاس های باغچه ام می کردم.
کاش آرزوها آنقدر سبکبال بود که دستان پروازت را می گرفتم و آزاد در آسمان آغوشت حل می شدم...
.
.
.

نامه هایی به قاصدک- قسمت هشتم
قاصدک! معنای تکرار را قلبی می فهمد که پنجره هایش عمری است منتظرند، دستی به مهر و از روی عادت هر صبح گونه های احساسشان را در آغوش بگیرد تا غبار تنهایی بر تارک گیسوانشان ننشیند!
رام شدن احساس را قیمتی است که هرگز در سرزمین آرامش نصیبت نمی شود. باید رهسپار آسمان شوی تا قدر آغوش شاخه را بدانی هر چند گاهی برای بازگشت دیر می شود.
می دانی نعمت وجود را آن ماهی می فهمد که از پیچ و تاب حوض به تنگ آمده، ناگاه هوا را در آغوش می گیرد و در حصار امنیت قطره ای از نوازش حوض بر بستر خاک جان می کند!
کسی چه می داند شاید عادت اندیشه ام که با هر دم تو را به پرواز در آورم تا آسمان را در آغوش بگیری روزی آنقدر اهلی ام کند تا در پناه اوج رویایی ات، من نیز آرام بگیرم!

- بچگیام -
بیست و هفتم خرداد نود و پنج

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 28 خرداد 1395 ساعت: 2:41

و باز تكرار مكررات نمیدانم همه ی ما زن ها اینقدر دیوانه ایم و توهمی یا فقط من شده ام گل سر سبد همه تان!
نمیدانم همه ی زن ها پشت پنجره ی دوجداره ک آنورش دو راننده تاکسی با هم درگیر شدند
و از اشارات دستشان معلوم است دارند همدیگر را نابود میکنند مینشینند
و از حفظ رج به رج کامواهای رنگی را میبافند و فکرشان جای دیگریست و چشمشان ب خیابان که بالاخره چه شد سرانجام آن دعوا..
نمیدانم همه ی ما زن ها مبتلا به مازوخیسم هستیم و رقیب پندار
یا فقط من هستم ک برای خودم میچینم و وا میچینم
از رقیبی با موهای قرمز کلاسیک انگلیسی
و رژ قهوه ای رنگی ک با سایه ی پشت پلکش ست شده برای معشوقی که نیست،
نبوده و قرار نیست باشد!
نمیدانم همه ی زن ها وقتی اولین بار مردی را میبینند ک دلشان را میلرزانند خود را در لباس تور شیری رنگ میبینند
و میدوند سمت فانتزی هایی ک مثلا حتما شب عروسی من باید پشت فرمان بنشینم و بوق بوق کنم
یا تا کمر از ساندروف بیرون بیایم و ..
درحالی که مرد در خیالات خودش سیر میکند،
تو را هیچ چیزش حساب نمی کند
و لحظه شماری می کند تا ثانیه ها بگذرند و از شرش خلاص شوند
و تو هی مدام حواست پیشش باشد،دلت همراهش باشد
و دلت بخواهد ک سرش داد بکشی،هوار بزنی
و در سینه اش بکوبی که سر لعنتی ات را از ان گوشی دربیاور،
آدمی اطرافت توجهش را فقط و فقط برای تو جلب کرده!
گمان کنم دیوانه ترین زن خودم باشم،
با رقیبی که نیست و از آن بدتر معشوقی که نخواهد بود!

#ساجده_سعيدي_نيا

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 27 خرداد 1395 ساعت: 15:45

ادبیات ادبیات را دوست دارم چون
تنها پناهگاهی است که در آن می توان بی صدا فریاد زد
ادبیات را دوست دارم چون
تنها ابزاری است که با احساس سنجیده میشود نه پول و مادیات
ادبیات را دوست دارم چون
تنها پلی است که عشاق دلشکسته را به هم وصل میکند
نظر شما درباره ادبیات چیه ؟

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 27 خرداد 1395 ساعت: 15:45

وقتي گلدانها هم قربان قدصهات ميروند .. الان مامان دارد در پارکنیگ میگردد دنبال خاکِ گل برای گلهایش
و مدام از پایین داد میزند "ببین بالا نیست؟"
و کسی حوصله از جا بلند شدن را ندارد ..
خواهرم دارد مقنعهاش را با هزار غُر اتو میکشد
و دلخور است که چرا قبلا اتویش نکردهام ..
بابا نگاهش به صندلیِ گهوارهای ست
و لباسهای بینظم رویش که از بیرون جمع شده ..
همسایهمان "فاطمه" را صدا میزند و مثل همیشه جوابی نمیشنود ..
گربههای محلمان دارند جیغ و داد میکنند
و من، ماتِ تصویرت شدهام و قربان صدقهی ژستت میروم
وقتی میخواهی گلها را آب بدهی ..
حالا هِی بگو این دختر دوستت ندارد!
#سما_سعيدي_نيا

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 27 خرداد 1395 ساعت: 15:45

نگاه سبز... هميشه اولين ها رو به ياد دارم.
به ياد مي آورم اولين طلوع آفتابي كه در كنار ساحل شنا كردن را به من آموختي و يا اولين غرور مردانگي كه مثالش همچون اسب سركش بود به من نشان دادي.
حال كه سال ها از جوانيت را به من بخشيدي من نيز همچون تو شده ام يك مرد، مردي از جنس فولاد، مردي از رنگ خورشيد، شايد هم اكنون من خيلي دور تر از سرنوشت تو در حال زيستن باشم ولي ياد دستانت هميشه در وجود من جوانه مي زند.
احساسي به استواري يك كوه، آرامشي به لطافت دستان پينه بسته، اين تو بودي.
الفباي زندگي را از تو ياد گرفتم، از خود گذشتگي و خستگي ناپذيري را از قلبت و عشق ورزيدن را از نگاهت، تو كسي هستي كه نامت به من نيروي خدايگان و حس بودن را القا مي كند.
يادش بخير چه روزهايي را سپري كردم در زير چتر بازوانت، هيچگاه چهره غضبناكت را فراموش نمي كنم كه همچون نگاه عقاب به دنبال شكار به من ياد داد اين راه راستين است.
آسايشت، خوشيت، موهاي سياهت را فداي لبخند من كردي.
رفاقتت نيز بهترين دوستي بود كه من در تمام عمر داشتم.
پدرم، اميدوارم من نيز همچون تو درختي سبز باشم.
*آرسين*

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 25 خرداد 1395 ساعت: 7:19

تدوین قواعد گردون
سبک گردون ریشه درانواع سرایش درقالب های گوناگون کلاسیک در سرزمین ما ( سرزمین شعر) به شکلِ تکنیکی بنام ردالعجز علی الصدر
(الی الصدر)یا تصدیر دارد و انواع آن را تا 20 نوع نیز برشمرده اند که حتی
یکی از این انواع ، ریشه ی اصلی لووپِ رایج نیزمی تواند باشد ، به شرح
مثال وبرگرفته از شعر" ایران" سروده ی نگارنده ( تکرار واژه ی آخر بیت
اول در ابتدای بیت دوم ) :
به خاکت زهر تیره و هرزبان ببودند همگون ، "زمان تا زمان"
"زمان تا زمانش" به جان پاسبان به ایــران همه یکـدل و یکـزبان
البته نمونه ها در آثار پیشینیان در این خصوص فراوان است .

این تکنیک توسط استا د ارجمند جناب ستار سلطانیان بطور آگاهانه و
نظام مند تکامل و ازتراز یک تکنیک به تراز یک سبک ارتقاء یافته و بدلیل پتانسیل بالای شعری ، مورد استقبال اهالی شعر نیز قرار گرفته که
درهمین سال های اندکِ گذشته پس از پدیداری ، آثار زیبائی نیز در این
سبک خلق گردیده .
از همین رو ، جهت حرکت آگاهانه در مسیری روشن و جلوگیری ازهرگونه پراکندگی در برداشت های احتمالی و همچنین تعیین عیاری برای ارزیابی کیفیت اشعار سروده شده در این سبک ، قواعد این سبک در اطاعتِ امرِ پدیدآورنده ، توسط نگارنده درچند اصل تنظیم که به تأیید نظر پدید آورنده
نیز رسیده و تقدیم حضور می گردد .

1 ـ تکرار در ابتدا و انتها

تکرار در ابتدا و انتها ، یکی از اصول پایه و اساسی سبک گردون است

اما نه هرتکراری . تکراری در این سبک مورد نظر است که در پیوستگی

کامل با بدنه ی گردون باشد . ( به شرح بند 2 )

2 ـ پرهیز از تصنع در ایجاد دور و چرخش یکی از الزامات این سبک است

که در صورت وقوع ، آسیب زننده و در موارد حاد حتی باطل کننده ی

گردون . بنابراین نمی توان هر واژه ای را در ابتدا و انتهای شعر بدون

اتصال طبیعی و پیوستگی آن با بدنه ی شعر آورد حتی اگر وحدت

موضوع نیز داشته

باشد . مثال :
دوستت دارم
چند سطر تغزل
دوستت دارم

3 ـ ایجاد دور ، گردش یا چرخش

دور و چرخش که از ویژگی های اصلی شعر گردون است باید درعین

پیوستگی تصویری و مفهومی با ابتدا و انتها ، به لحاظ مفهومی شعر

را طی چرخشی که از ابتدا شروع می شود به انتها برساند . بعبارت

دیگر ابتدا و انتهای شعر باید از طریق چرخش ایجاد شده توسط مفهوم

و تصویر ِ ارائه شده در بدنه ی گردون به هم متصل شوند .

4 ـ اصل ایجاز

سبک گردون از جمله سبک هائی ست که جهت غنای هرچه بیشتر

تمایل و نیاز مبرمی به رعایت ایجاز و استفاده ی حداقلی از واژگان دارد ،

گرچه محدودیتی از لحاظ تعداد سطور مجاز در این سبک در نظر گرفته

نشده اما مسلم است که عدم رعایت اصل ایجاز در این سبک دور و

گردش و چرخش لازمه را تحت تأثیر قرارداده و در حالت حاد حتی آنرا

منتفی می کند .

5 ـ اجتناب از طویل سرائی و ....

این اصل کاملاً در راستا و در تناسب با اصل ایجاز قابل بررسی است .

سرایش در سبک گردون غالباً در یک واحد تصویری اتفاق می افتد و این

فرم موجزترین شکل ِ گردون به شمار می آید . از این رو این سبک با

چند بند شدن شعر و یا چند شاخه شدن مفهوم و بیانِ روایت و

طویل نویسی و اطناب توصیف و امثالهم مناسبتی ندارد .

در شرائط خاص گاه دو تصویر چنان نزدیک به هم و در انطباق و پیوستگی

با یکدیگر هستند که وجوددوتصویر خللی در پیوستگی و چرخش ایجاد

نمی کند بنابراین گاه می توان همانند یک جمله که از نهاد و گزاره یا

مسند و مسند الیه تشکیل می یابد ، از یک تصویرهمانند نهاد بهره

جست و تصویردوم گزارشی برنهاد باشد .

در هر صورت طویل سرائی تا بدانجا مجاز است که هنگام قرائت گردون

پس از شروع شعر تا زمانی که هنوز تأثیر مفهومی و تصویری یا حسیِ

ناشی از واژه یا جمله ی آغازین در ذهن خواننده وجود دارد شعر به انتها

برسد و پیوستگی ابتدا و انتها در ذهن خواننده برقرار شود .

6 ـ انسجام درونی

سروده ی گردون نیازمند انسجام درونی قدرتمندی در متن بویژه در انواع ِ

نسبتاً طویل آن است . متن هرچه طولانی تر باشد نیازمند انسجام و

کشش شاعرانه ی قوی تری برای ایجاد چرخش و حفظ پیوستگی تصویری

ومفهومی است .

7 ـ خلق و القاء یک حس شگفت (WOW)

خلق و القاء حس شگفتِ ناشی از ارائه ی یک رابطه ی خاص و شاعرانه

بین ابتدا و انتها ی گردون از طریق چرخش ایجاد شده که کاملاً همسو

و متناسب با کیفیت و قدرتِ " ضربه ی نهائی " خواهد بود .

با سپاس فراوان
فرزاد امین اجلاسی
3/3/1395

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 25 خرداد 1395 ساعت: 7:19

همایش شعر دل عالم کرمان (بنام خدا)

باسلام خدمت اساتید و دوستان بزرگوارم و ضمن تبریک به مناسبت

فرارسیدن ماه مبارک رمضان خدمت شماعزیزان و قبولی طاعات و عبادات و

عرض تسلیت به استاد چگنی زاده عزیز، به استحضار میرساند که پیرو

همایش سال قبل کرمان و تقاضای دوستان برای برگزاری مجدد این همایش

در سال جاری،این همایش با عنوان همایش دل عالم و با حضور اساتید و

شاعران بزرگوار سایت شعر نو در تاریخ سی ام تیرماه لغایت اول مرداد ماه در

شهر تاریخی کرمان برگزار می گردد.

خواهشمندست جهت ثبت نام ،هر شاعر حداکثر سه اثر با موضوع و سبک

آزاد تا اول تیرماه 95،به ایمیل خانم دکتر فاطمه لشکری دبیر تخصصی شعر و

مسئول کمیته آموزشی انجمن دل عالم کرمان ارسال کنند، با ذکر شماره

تماس، که هرچه سریعتر با شما از طرف دبیرخانه همایش تماس گرفته شود.

قدم همه شما عزیزان در دیار کریمان باعث افتخار و خوشحالی است.

لازم به ذکر است که این همایش تلفیقی از شعرخوانی و گردشگری است که

در نوع خود در ایران کم نظیر است که گواه صحبت اینجانب عزیزانی هستند

که سال گذشته در همایش حضور داشتند و همچنین با توجه به اینکه این

همایش از طرف هیچ نهاد و ارگانی حمایت مالی نمی شود،قسمتی از

هزینه های همایش توسط شما عزیزان پرداخت می گردد که برای هر نفر

صدو پنجاه هزارتومان می باشد که شامل هزینه سه شب اقامت در هتل،

پذیرایی،ایاب و ذهاب داخل شهر و برگزاری دو همایش شعر خوانی،

گردشگری و ... می باشد.

در ضمن از حمایت ها و اطلاع رسانی اساتید محترم جناب محمدتقی گوهری

(بابا گوهری) بزرگوار و جناب چگنی زاده بزرگوار کمال تشکررا دارم.

ایمیل خانم دکتر لشکری :

[email protected]

ارادتمند اهل قلم و مدیر مسئول انجمن دل عالم کرمان،سیدعلی منصوریان

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 25 خرداد 1395 ساعت: 7:19

نامه هایی به قاصدک- 1 و 2 نامه هایی به قاصدک _1
قاصدک شنیده ای پشت تبسم مبهم واژگان، هنوز هم یک دنیا ناگفته پنهان مانده از تمام آن نیمه های خالی که نباید به آنها اندیشید!
قاصدک می دانی تنهایی جای جای دیوار روح را آنقدر می خورد که تمام آنچه را نباید به آن اندیشید نابهنگام آنچنان حفره های خالی ذهن را یکدست پر می کند که ناچار به آنها می اندیشی.
شنیده ای این روزها چشم های شب را ازدحام بی ستارگی طوری نشانه می رود که اگر سراغ از طلوع را از پنجره ها بگیری بی شک می گریند؟
می دانی مدتی است خروارها انتظار طوری قد علم می کند که روز از یاد می برد بی درد بگذرد.
.
.
.

نامه هایی به قاصدک - قسمت دوم
قاصدک شنیده ای بذر انتظار بر جانی بنشیند ریشه می دواند ماندگار می شود تا هر از گاهی راه نفس را ببندد؟
می دانی به بذر انتظار اگر در دلت ریشه دوانید، بیندیشی سرخی چشم هایت شکوفه هایش می شود و اشک هایت میوه ای که می بایست پای درخت دل بریزد؟
آه، می دانی در قلب انتظار اگر دوست داشتن رخنه کند آنقدر دنیا برایش کوچک می شود که صدای تنهایی اش در گوش های سرد جهان هم به اهتزاز در می آید.
قاصدک کاش چشمان جهان را پنجره ای بود تا آن را بگشایم و با هم به پرواز می آمدیم و می رفتیم آنقدر دور که بسته شدن هزار باره ی پلک ها هر بار که از منظر چشم ها به زیبایی آن می نگریستم چون خاری در قلب و اندیشه فرو نمی رفت.
لحظه ای دست هایم سردم را بگیر، از چشم های جهانم آنقدر خورشید بی رحم بر بذر انتظارم می دمد که از درد ریشه دوانیدنش یخ کرده ام.
قاصدک بی صبری و ترس نتیجه اش در این روزگار تنهایی است قصه هایم را در گوش باد بخوان تا به آسمانم بفهماند انتظار با تمام دردهایش بهتر از مرگ احساس در قلب ناامیدی است.

-بچگیام-
بیست و دوم خرداد نود و پنج

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 24 خرداد 1395 ساعت: 8:27

بیوگرافی علیرضا بدیع علیرضا بدیع بی شک یکی از شاعران موفق و چیره دست در عرصه شعر و شاعری است..
بدیع اگر چه جوان است اما چکامه هایش همواره در اوج است و در خور ستایش و نوازش.
زبان او زبانی است ساده وبی پیرایه اما سراسر خیال و رمز آلود .
سهل و ممتنع بودن شعر را از شعر سعدی آموختیم اما شعر بدیع نیز از این ویژگی برخوردار است.

هنگامی که غزلی از ایشان میخوانم دلم و دستم از شوق میلرزد؛ گویی جهانی دیگر فرا رویم گشوده میشود...کلام ایشان گیرا و تاثیر گزار است.
دوست دارم شما نیز با کسی که دوستش دارم آشنا شوید. شعر او بنوشید و پر شور شوید.

کوتاه در باره او به نقل از باشگاه جوانی برنا:

علیرضا بدیع متولد بهار 1364 در شهر نیشابور است، بارقه های شعرش از دوران راهنمایی و در سال76 شکل گرفت. اما شعر را به صورت جدی و حرفه ای از سال 79 آغاز کرد. در حال حاضر او دانشجوی کارشناسی زبان و ادبیات فارسی در شهر نیشابور است. خودش دلیل شاعر شدنش اینگونه می دهد:

شاعر شدم که خوب بفهمم عذاب را

نفر اول جشنواره های ملی کوثر، طریق جاوید، صبح دیدار و نخستین کنگره سراسری شعر ولایی در این دو سال اخیر او را به عنوان یکی از شاعران خوش قریحه و خلاق و جوان کشور مطرح ساخته است و باعث شد او را برای دیدار شعرا با رهبر انقلاب در ماه مبارک رمضان دعوت کنند و او نیز چه رندانه از این فرصت استفاده کرد و با شعر زیبایش رهبر را به وجد آورد تا جایی که وقتی ایشان از شهرش سوال می کنند و نام نیشابور را می شنوند، خطاب به علی رضا بدیع می گویند: چه کسی می گوید بعد از خیام و عطار خدا چیزی به این شهر نیافزوده است."

از او تا کنون مجموعه شعری با عنوان "حبسیه های یک ماهی" - از پنجره های بی پرنده - گنجشک های معبد انجیر-چله ی تاک به چاپ رسیده.

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 24 خرداد 1395 ساعت: 8:27

جامی از خمره ی نیما بی مقدمه

درمیان انبوه شاعران نیمایی، پیش از انقلاب ،سهراب سپهری وجودی استثنایی بود که از همه جنجالهای روشنفکرانه وغرب گرایانه وکجروانه پا کنار کشیده نیزبرای بسیاری از افراد بهترین نمونه یک هنرمند واقعی بود.

انسانی وارسته که به استعداد و توانایی های ذاتی هنریش تکیه داشت
.تنهازیست ودراین تنهایی از نیرنگ ودورویی وتقلب دور بود گویی تمام فضیلتهای یک هنرمند اصیل ونجیب ایرانی را در خود داشت.
سهراب یک شاعر واقعی است وبه وجود خود توجه دارد نه به چیز -های مجرد وموضوعهای منفرد ومنحصر.
او موقعیت آرمانی را در جهان می جوید و با نگاهی روان و گردان که از سرچشمه پنهان درذهن و خیال او جاری می شود در مسیر مختلف به راه می افتد وبه دنبال تازگیها به قصد تازه بینی ها و نام گذاری های نو می رود.او تماشاگر انعکاس پاکی خود وجهان خوداست وجز خود،کسی یا چیزی را در شعر خود تعقیب نمی کند واین پشتوانه فرهنگی وذهنیت خاص وحساسیت تاریخی اوست که در لحظه آفرینی چون خونی در رنگهای شعر او نسج وبافت مختص ومشخصی دارد،جریان می یابد و شاعر وشعرش را بر پله ویژه خویش می نشاند.
پیوند سهراب با طبیعت ازدو دیدگاه قابل تفسیر است:
۱-از آن لحاظ که اندیشه هایش دارای رنگی عارفانه است اودر مظاهر صنع الهی غرق می شود وخود را با آنها پیوسته ویگانه می بیند و نمایش او نیز دردمساز بودن با آنهاست.
۲-اینکه او انسانی است دل آزرده از شهر وتمدن خشک عاری از عشق و معنویت .ناگزیر به طبیعت روی آورده است تا فرصت سبز حیات را در دامن آن درک کند این عوالم همراه است با عواطفی لطیف وتخیلات ظریف که همه چیز را زنده وباروح می بیند وچون بار دیگر به آنها می نگرد مفهومی تازه برای هریک کشف می کند بی گمان برخورد ونگرش او در مقام یک نقاش در برابر طبیعت در تاملهای او تاثیر داشته است چنانکه در شعر خود اشاره می کند:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ
می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی ،چه خیالی،.می دانم
پرده ام بی جان است.

ادامه دارد....

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : دوشنبه 24 خرداد 1395 ساعت: 8:27

به دنبال یک شعر خوب ( ۹ ) سلام بر دوستان و همراهان همیشگی.

تجربه ی « به دنبال یک شعر خوب ( ۸ ) » تجربه ای بسیار نیک بود ...اینکه به تعداد مخاطبانی که وارد صفحه می شوند ، با شعرهای خوبی از سلایق متفاوت آشنا می شویم .....

مهمترین حسن آن تجربه ، این بود که باور می کنیم چقدر حد فاصل علاقه ها و سلیقه هایمان در شعر زیاد است ...

دومین حسن آن برای شخص اینجانب است که کمتر در معرض دلخوری دوستانی قرار می گیرم که شعر آنها را انتخاب نکرده ام... چون اگر شعرشان، شعر خوبی باشد ، توسط دیگران در این صفحه ثبت می شود و همه ی خوانندگان نیز از فرصت معرفی دوباره ی شعر آنها ، بهره مند می شوند ...

این تجربه ی خوب که بسیار از آن استقبال نمودید مرا بر این داشت که در این شماره و شماره های آتی آنرا دنبال کنم .

فقط تقاضامندم به چند نکته دقت کنید :

شعری را شما بعنوان بهترین شعر انتخاب می کنید و در پای این صفحه کپی می نماید حتما باید انتشارش مربوط به دو هفته ی قبل تا امروز باشد و دیگر اینکه شعر انتخابی نباید شعری از خودتان باشد .

ضمنا فقط یک یا حد اکثر دو شعر را از میان حدود دو هزار شعری که در دو هفته ی قبل در سایت به نمایش در آمده ، انتخاب و در پایین این مطلب کپی کنید .

...چنانچه دلایلی نیز برای این انتخابتان بیاورید بسیار ممنون خواهم شد هر چند اجباری به نوشتن آن نیست ...

شعر انتخابی من ، شعری ست از جوانی خوش آتیه به نام محمد امیرخانی که هنوز نتوانسته ام تاریخ تولدش را باور کنم ...متولد سال ۷۹ ...یعنی شانزده ساله ....قلم و نوشتار این جوان حد اقل ده سال بزرگتر از سن واقعی اش است ..... البته قبلا نیز از تاریخ تولد یکی دیگر از کابران سایت ، با توجه به سطح بالای شعرش شگفت زده شده بودم : فاطمه فتحی ساران هفده ساله .......

تعداد مخاطبان سعید انگشت شمار است چون کمتر به اشعار دیگران سر می زند .....با هم جدید ترین شعرش را مرور می کنیم :

عنوان شعر :

خرابه

٬٬٬٬٬٬

در را آنقدر محکم کوبیدی ، که زمین ترسید
مگر رفتنت
لرزشی چند ریشتر به جان این خانه انداخت
که ترک های دیوار در من ادامه یافته اند ...؟!

مدت هاست
استخوان های شکسته ام را
در صندلی ترک خورده ای جا داده ام
فنجانی لب پر در دست هایم جا خشک کرده
و رویای بریده ای از آن بلند میشود ...
که روزی آمده ای و
فرو ریخته ام !

گیرم هم که آمدی ...
می خواهی به لب هایی دریده ، دل خوش کنی ؟
دست های مشتی استخوان را بگیری ؟
با مشتی استخوان برقصی ؟
و با مشتی استخوان به ساحل بروی ؟
بگذار من و آوارِ این خانه یکی شویم ...
دست هایت
از میان آوارم .. مجسمه ای کوچک بیرون بکشد
شاید ...
اینبار در چمدانت ، جا شوم !

محمد امیرخانی .

منتظر نقد و نظرتان بر این شعر ،. و نیز انتخاب بهترین شعر از دیدگاه شما ، در دو هفته ی اخیر هستم .

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت: 17:07

چو ابراهیم بر شیطان بزن سنگ چو ابراهیم بر شیطان بزن سنگ ااااا به نفسانیت خود هم بکن جنگ

سابقه تاریخی رمی جمرات

رمی جمرات یعنی سنگریزه زدن به سه محل گفته شده که باید روز عید قربان و روز یازدهم و دوازدهم و در مواردی روز سیزدهم ذیحجه انجام شود.

در برخی روایات سابقه این عمل تا زمان حضرت آدم کشانده شده و برخی دیگر سابقه تاریخی آن را تا ابراهیم (ع) می رسانند. در مورد حضرت ابراهیم نیز نظرات و تحلیلهای متفاوتی وجود دارد.

برخی روایات آن را از تعالیم جبرئیل به ابراهیم هنگام آموزش مناسک حج می داند و پاره ای دیگر ظهور شیطان به ابراهیم و سنگ انداختن ابراهیم به او را آغاز پیدایش این عمل معرفی می کند و دسته دیگر آن را یادآور سنگهایی می داند که ابراهیم (ع) به قوچ قربانی زد.

از امام صادق (ع) نقل شده است: نخستین کسی که رمی جمار نمود (به جمرات سنگ انداخت) آدم بود. چون خداوند اراده فرمود که آدم را توبه دهد، جبرئیل را نزد او فرستاد، جبرئیل گفت: خداوند مرا نزد تو فرستاده تا مناسکی که بوسیله آن توبه تو پذیرفته می شود وقتی خواست او را از منا به طواف خانه خدا آورد، در ناحیه جمره عقبه شیطان بر آدم ظاهر شد و از او پرسید: آهنگ کجا داری؟ جبرئیل به آدم گفت: او را هفت سنگ بزن و با انداختن هر سنگی تکبیر بگو. آدم چنانکه جبرئیل گفت، انجام داد و شیطان رفت.

جبرئیل روز دوم دست آدم را گرفت تا به جمره اولی رسید. ابلیس بر او آشکار شد، جبرئیل گفت: هفت سنگ به او بزن و با هر سنگی تکبیر بگو. آدم چنان کرد. ابلیس رفت و دوباره در محل جمره وسطی بر او آشکار شد و به آدم گفت: آهنگ کجا داری؟ جبرئیل گفت: او را هفت سنگ بزن و با هر سنگی تکبیر بگو، و آدم چنان کرد و ابلیس فرار کرد و این عمل را تا چهار روز انجام داد و جبرئیل بعد از آن به آدم گفت: شیطان را بعد از این هرگز نخواهی دید.

روایت دیگر این است که چون ابراهیم از ساختن خانه خدا فارغ گشت، جبرئیل مناسک و آداب حج را به او آموخت و چون وارد منا شدند و از ناحیه عقبه فرود آمدند، شیطان در ناحیه جمره عقبه بر او آشکار شد، جبرئیل گفت: او را سنگ بزن، ابراهیم هفت بار او را سنگ انداخت و شیطان پنهان شد. دوباره در جمره وسطی بر او ظاهر شد، جبرئیل گفت: او را سنگ بزن، ابراهیم هفت بار سنگ انداخت و شیطان پنهان شد. برای بار سوم در محل جمره اولی بر او آشکار شد. مجدداً جبرئیل گفت: او را سنگ بزن، ابراهیم نیز هفت سنگ بر او زد و شیطان مخفی شد.

رمی جمرات,تاریخچه رمی جمرات

در گزارشی دیگر چنین آمده است: چون ابراهیم از ساختن خانه خدا فارغ گشت، گفت خداوندا کار را به سامان رساندم، اینک مراسم را به ما تعلیم فرما. خداوند جبرئیل را فرستاد که ابراهیم را حج یاد دهد. روز قربانی که فرا رسید شیطان بر او آشکار گشت، جبرئیل گفت: او را سنگ بزن، ابراهیم هفت سنگ انداخت و فردا و روز سوم نیز چنین کرد.

طبری رمی جمرات را یادآور سنگهایی می داند که ابراهیم خلیل به قوچ قربانی زد. و آن بیست و یک سنگ که ابراهیم انداخت نیز سنتی گشت که حاجیان چون بدان جایگاه رسند سه روز هر روزی ایشان را بیست و یک سنگ بباید انداخت.

روایات منقول از امامان شیعه، با گزارش سوم سازگار است. این روایات از طریق ائمه از پیامبر اسلام (ص) نیز نقل شده است و از این نظر از اهمیت بیشتری برخوردار است. چنانکه از امام صادق (ع) نقل شده است: نخستین کسی که رمی جمار کرد، آدم بود. بعد از آن جبرئیل نزد ابراهیم آمد و گفت: ای ابراهیم سنگ بزن، ابراهیم به جمره عقبه سنگ انداخت زیرا شیطان نزد جمره بر او آشکار شده بود.

جمرات سمبل شیطان شمرده می شود و سنگ زدن به آنها نوعی اظهار نفرت و انزجار از شیطان محسوب می گردد چنانکه در دعای رمی جمرات نیز به این معنا اشاره شده است: الله اکبر اللّهمّ ادحرْ عنّی الشیطان؛ خدایا شیطان را از من دور گردان.(وسائل الشیعه)

فقهای شیعه و اهل سنت اتفاق دارند که یکی از واجبات حج و اعمال منا، رمی جمرات است. همچنین تعداد سنگها و چگونگی انداختن آنها مورد اتفاق است.

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : چهارشنبه 19 خرداد 1395 ساعت: 17:07

حرف های یک صندلی ناقابل روزی روزگاری
یکی بود، یکی نبود..
در میان جنگل انبوه در میانه کوهسارها من تازه داشتم قد می کشیدم،رشد می کردم و به بلوغ فکری می رسیدم تا این که از میان این همه درخت تناور و بزرگ مرا انتخاب کردند،آن هم قاچاقی وقتی به خود آمدم در میان انبوهی ازدوستانم بودم که نمی دانستیم به کجا رهسپار می شدیم همچنان که می رفتیم و می رفتیم به جایی پهناور قدم گذاشتیم همه ما را پیدا کردند و فریاد می زدند این را بگیر،آن را ببر، بعد که نوبت به من رسید گفتند:این همان است ببریدش به پایتخت لازمش دارند خود متوجه نبودم با که هستند تا که مرا دوباره سوار بر ماشینی کردند و با خود به پایتخت آوردند از آن سر سبزی به جایگاهی آلوده و تاریک قدم گذاشتم که تنفس مرا سخت کرده بود با این که مرا قطع کرده بودند اما باز در حال تنفس بودم ولی نفسم به تنگ آمده بود.مرا به نجاری در یک زیر زمین بردند، پیر مردی عینکی که آهسته راه می رفت گفت: این چوب را چه کنم، گفتند:از این چوب میز و صندلی بساز که حاکمان حکمرانی کنند،پیر مرد که از دست حاکمان دلش به تنگ آمده بود طوری این میز و صندلی را ساخت که هر که بر روی آن صندلی و میز می نشیند طمعی از حکمرانی او را بگیرد که از جانش به درآید، بعد از مدتی میز و صندلی درست شد و حاکمان یکی پس از دیگری بر سر آن به جنگ و نزاعی سخت پرداختند که بر روی آن بنشینند. من با خود می گفتم من فقط یک میز و صندلی ناقابل هستم که این همه جنگ بر سر من است در برخی مواقع مرا هم جو می گرفت وخود بر آن فرد وجهه ای عجیب می دادم که فرد تصور می کرد حاکم تمام دنیاست.حرف های بسیاری دارم که فقط من شنیده ام شاید بعد ها بازگو کنم .....

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : شنبه 15 خرداد 1395 ساعت: 6:52

انا لله و انا الیه راجعون انا لله و انا الیه راجعون
به نام خدا و با سلام
جناب آقای محمد حسن چگنی زاده عزیز درگذشت همسر ارجمندتان را به شما و خانواده محترم، اعضا، و مدبریت سایت شعر نو تسلیت می گویم... ما را نیز در غم خود شریک بدانید

...و مادر هر غروب
که ماهِ دلش می گرفت
و بر گونه های گرمش
غم می لغزید...
زیرِ لب می گفت:
تهی ست این " صدف "
تو، مرواریدش باش.........
او، انگار از غصه هایم
قصه می - گفت - و
مروارید،
قهرمانِ غصه هایش بود...
مادر !

پژواره

بازديد 180

این مطلب را خواندند (اعضا)

محمد ترکمان(پژواره) (14/3/1395),مریم آزمند (باران) (14/3/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (14/3/1395),ستار سلطانیان (14/3/1395),مهتاب محمدی راد (14/3/1395),کبری حقی (14/3/1395),جابر ترمک (14/3/1395),نازی صالحی(صبور) (14/3/1395),علیمحمد پورحسن (بی رامونا) (14/3/1395),فاطمه محمودی ماهانی (14/3/1395),بابک رضایی آسیابر (14/3/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (14/3/1395),وحید شکری(شاکر) (14/3/1395),مجید توکلی (نوا) (14/3/1395),ندا غفارزاده (هدیه) (14/3/1395),فریبا نوری (14/3/1395),مرتضی حاجی اقاجانی (14/3/1395),پژمان ترکمان (پسرآفتاب) (14/3/1395),بلقیس محجوب (14/3/1395),مسعود احمدی (14/3/1395),لیلا رنجبران (14/3/1395),لادن آهور (14/3/1395),سید پیمان نقیبی رکنی (14/3/1395),مصطفی حسینی (14/3/1395),قاسم ساروی (14/3/1395),مهسا مجدر (غزل لنگرودی) (14/3/1395),مهسا مجدر (غزل لنگرودی) (14/3/1395),رحمن بهزادی فر (14/3/1395),شفیقه طهماسبی (14/3/1395),آزیتا احمدی (14/3/1395),غلامحسین شورمیج (فرشید) (14/3/1395),داریوش کارگر (14/3/1395),مهتاب ایزدسرشت (14/3/1395),عباس قرایلو (14/3/1395),هادی نظرافکن رودسری (14/3/1395),محمد کریم زاده نیستانک (14/3/1395),آسیه تدین (14/3/1395),عبدالحسین خورشیدی( پاجی ) (14/3/1395),مهدیه میرزایی (14/3/1395),لیلا رنجبران (14/3/1395),بهاره آراسته (14/3/1395),رکسانا اعتمادی (14/3/1395),جلال صابری نژاد (14/3/1395),مهدیه میرزایی (15/3/1395),سید قدرت اله موسوی (15/3/1395),زهرا محمدزاده آلمالو (15/3/1395),اصغر رضامند - (15/3/1395),سیده نسترن طالب زاده (15/3/1395),فرزانه نصیری (15/3/1395),علی اکبر سلطانی (15/3/1395),فرزین خورشیدوند (15/3/1395),مهیارسنائی (15/3/1395),نسترن محمدی (15/3/1395),سیده نسترن طالب زاده (15/3/1395),

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : شنبه 15 خرداد 1395 ساعت: 6:52

انا لله و انا الیه راجعون انا لله و انا الیه راجعون
به نام خدا و با سلام
جناب آقای محمد حسن چگنی زاده عزیز درگذشت همسر ارجمندتان را به شما و خانواده محترم، اعضا، و مدبریت سایت شعر نو تسلیت می گویم... ما را نیز در غم خود شریک بدانید

...و مادر هر غروب
که ماهِ دلش می گرفت
و بر گونه های گرمش
غم می لغزید...
زیرِ لب می گفت:
تهی ست این " صدف "
تو، مرواریدش باش.........
او، انگار از غصه هایم
قصه می - گفت - و
مروارید،
قهرمانِ غصه هایش بود...
مادر !

پژواره

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 14 خرداد 1395 ساعت: 13:50

تسلیت درگذشت همسر گرامی جناب چگنی زاده جناب چگنی زاده عزیز
با کامل تاسف و تاثر درگذشت همسر گرامیتان را به شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض نموده و از درگاه خداوند متعال برای آن مرحومه غفران الهی و برای بازماندگان صبر و شکیبایی آرزومندیم.

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : جمعه 14 خرداد 1395 ساعت: 13:50

غرور واجب میشود گاهی باید به آغوش تنهایی رفت و در آسمان ناپدید شد. تا خاکیان بفهمند که تو اگر بخواهی زیبا ترین و رها ترینی.تورا کسی حبس نکرده است بند آن ها بهانه ای بیش نیست برای همراهیشان.

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 13 خرداد 1395 ساعت: 5:33

حسادت ریشه چالش ها در نو آوری حسادت
ریشه چالش ها درنو آوری
حسادت دردیست نهان و پنهان که گاه چنان است که نمی تواند پنهان ماند سر بر می اورد و خود را بروز و آشکار می نماید. همان سخن معروف در این باره که حسود لایسود. حسود نمی آساید.چرا چنین است و چنین میشود. حسادت غبطه ایست که بسیاری ازآدم ها به آنچه که دیگران دارند و آزار دهنده تر که نمی توانند به آن برسند. چون اگر دست یافتنی باشد فرد تلاش می نماید به آن برسد این تلاش را می توان بسیار پسندیده و سازنده دانست. این تلاش رقابت است که در همه زمینه ها و میادین آثاری نیکو می تواند بر جا گذارد. اما حاصل حسادت چیست . تخریب . هنگامیکه نمی تواند به توان فردی برسد تلاش می دارد تا اورا تخریب نماید. . برای همین به همه چیز چنگ می زند و چنگ می کشد.
این موضوع را در میدان بیش از سی سال کار در محیط اداری که پر از برخورد منافع و زیر آب زنی ها بوده پی برده ام .
تصور نمایید یک کارمند جوانی سی ساله کمبود و کاستی های سیستم های کاری کامپیوتری اداره ای را بیابد که پیش از او مسئولینی بودند که شاید به اندازه سن و سال این جوان با این سیستم ها کار کارمی کردند به این تجارب فخر می فروختند .رتبه و مقام و امتیازات اداری گرفتند. اما این کاستی را ندیده باشند . همین می تواند برای بدترین دشمنی ها با او کافی باشد.و بدتر اینکه بعضی از همکاران نتوانند به جایگاه دانش کاری او برسند . اینجاست که می تواند اتحادی شوم علیه او شکل یابد تا با تخریب اورا از سر راه بر دارند. این روندی بوده که در حدود بیش از سی سال کار درمحیط اداری با آن روبرو بودم. سی سالی که نه من از انتقاد و نواوری در کار دست بر میداشتم. نه حسادت دست از سر بعضی افرادی بر می داشت . این میشد که توطئه ها و دسایس زیادی را پشت سر می گذاشتم. هرچند کمترین تاوان این راه و رسم بیشترین ستم های اداری به من روا میشد تا آنجا که ناجوانمردانه و رذیلانه حتی پای مرا به پرونده ای کشاندند اما در کمتر از ده دقیقه با استدلالی ساده بازپرس محترم و شریف و آگاه پرونده به پاک بودن من پی برده برد. این 10دقیقه همه حضورم در همه عمر تا آن زمان و تا اکنون که نزدیک به شصت و دو سال هستم بوده است به یک مرکز قضایی بوده است. چه از لحاظ زندگی شخصی 62 ساله و چه زندگی اداری 40 ساله.
از آنجا آفتاب حقیقت پشت ابر های سیاه زود گذرنمی ماند به توانایی هایی فنی و پاکی ام چنان پی برده شد که مدت ده سال تا رسیدن به سن بازنشستگی مسئولیت رئیس فنی ترین اداره حسابداری را داشته باشم. با وجود تعویض سه مدیر عامل و سه مدیر امورمالی شرکت . زیرا هر مدیر عامل که می امد صداقت کاری وجدان کاری و دانش کاری پشتوانه اصلی من بود . و گواه آن گزارش های حرفه ای سازمان حسابرسی و دیگر سازمان های نظارتی مانند دیوان محاسبات سازمان بازرسی بوده که طبق مقررات قانونی و بنابر مسئولیت پاسخگوی همه این دستگاه های نظاراتی بودم و گزارش های حرفه ای عملیات امور مالی مسئولیتم را تایید و گزارش می نمودند.
مسئولیتی مهم در یکی از شرکت های تابعه وزارت نفت که شاید من تنها ترین رئیسی بودم مجرد که در مدت ده سال از حدود پنجاه سالگی تا سن بازنشستگی 60 سالگی بعنوان رئیس در دفتر کارم منشی خانم داشتم. که گاه منشی محجه چادری بود گاه مانتویی . گاه متاهل یا مجرد از دیپلم تا لیسانس. برغم همه سنگ پرانی ها که می شد . زیرا این ضرب المثل یاد اورده بوده است که تنها به درخت پرباراست که سنگ می اندازند.
میتوان تصور داشت که بدخواهان و حسودان چه حال و روزی می داشتند .حال و روزی که سر پرست خبره سازمان حسابرسی که از تهران می امدند در تیرماه 91 تنها مدت ده روز پس از عملیات حسابرسی شرکت پس از بازگشت به تهران طی یاداشتی شخصی برایم نوشت :"... راستی حالا فهمیدم با چه ...طی این سالها... سر و کله زده ای .. مواظب خودت باش ...زیر آبت را نزنند...."
اینجا به جنبه ای دیگراز موضوع پردازش میشود که پیرو مقاله ای دیگر از خودم با عنوان " نوآوری و چالش ها . در ادبیات هم !؟ "که در همین سایت شعر نو حدود شش ماه پیش در آذرماه 94 انتشار یافت و در پایان آن نوشتم نواوری در دنیای سرایش و چالش های آن که اگر فرصتی به آن نیز پرداخته خواهد شد. با خشنودی که این فرصت اکنون پیش آمد که اشاراتی گردد.
نخست اینکه هنگامی به سایت شعر نو بعنوان کاربر وارد شدم که در مسئولیت اداری مشغول و حدود هشت ماه به بازنشستگی ام مانده بود و آنرا سایت خوب در ادبیات دیده بودم. اما اشتباه هم در همان اوان ورود کم نداشتم و در پی نوشت آخرین سروده انتشار یافته ام در چند روز قبل 6 خردادماه جاری با نام " روزگار " به این اشتباهات اعتراف نمودم یکی این بود که در همان روند و سیر نگرش انتقادی و نو آوری شغلی درفضای و محیط اداری بودم و پیش خود پنداشتم که اینجا دیگر مصلحت و ملاحظات های اداری دیگر در میان نیست . این بود که انتقاداتم گاه تیز و تندتر می نمود.در حالیکه در محیط کار اگر انتقاد فنی به سیستم مکانیزه و کامپیوتری بود و به برخی مسئولین بر میخورد پدید آورنده آن سیستم ها نبودند بلکه سالها پیش از مسئولیت آنان در سیستم ها وجود داشته بودند و من در پژوهش های حرفه ای آنها را کتبی به آگاهی مسئولین ذیربط می رساندم .
اما دردر حوزه هنر و شعر با پدید اورنده اثر روبرو هستیم. بدیهیست بعضی تحمل انتقاد نداشته و ناراحت شوند بویژه آنان که می پنداشتند که این تازه وارد به سایت شاید تازه وارد به دنیای سرایش و شعر هم بوده باشد. در حالیکه سالها پیش از آن حدود دو دهه قبل تر از آن بسیاری از اشعار انتشار یافته ام در سایت شعر نو تک و توکی از آنها در برخی از جراید و ماهنامه ادبی آن دوران ها منتشر شده بودند.
بعضی از سروده هایم را در قالبی می سرودم که بر گرفته از یک برنامه کامپیوتری بود بنام انگلیسی "لووپ" که در آن مجموعه ای از اطلاعات و داده ها پردازش و با شروطی به اغاز برنامه بر میگشت. پس از انتشار چند سروده و استقبال خوب برخی از شاعران و خوانندگان مایل شدم در این سایت برای نخستین بار به معرفی این قالب سرایش بپردازم. که در مقاله ای با عنوان:
( "لووپloop " در فرمت قالب و الگویی در سرایش و افرینش شعر نو)که دقیقا دو سال پیش یعنی خرداد ماه 93 در همین سایت انتشاریافت.پس از انتشار با چالش هایی روبرو شدم که یعضی از آنها از همان جنس بودند که در نوآوری های اداری روبرو شده بودم اینکه مثلا این موضوعی نو نبوده و پیش از این وجود میداشته است . در حالیکه شرکتهای تازه تاسیس که بر اساس اصل 44 قانون اساسی شکل یافته بودند و از همان اغاز فعالیت این چنین شرکتها من مسئولیت حسابداری یکی از این شرکت ها داشته بودم بنابرین بدیهی که پیش از آن نمی توانست هیچ پیشینه ای در این باره وجود داشته بود . من اما چنان مطالب فنی حسابداری را به زبانی ساده و به شیوایی می نگاشتم که در صدها سیستم رایانه ای داخلی کارکنان ادارات حتی غیر امور مالی شرکت گردش می یافت و خوانده میشد . شاید جالب باشد گفته شود یکی از همین نامه های فنی در نوآوری ها ی اداری و سیستم های کامپیوتری کاری با این مصرع غزل معروف حافظ شروع می یافت "آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد " . همین جا یاداوری شود برای تسلط و استادی در هر رشته ای از علوم حرفه و فن و هنر همه گونه آگاهی و دانسته ای بکار می ایند. و اگر خود ستایی بشمار نیاید من از دیر باز و دوران نوجوانی تا پیش از سلطه اخیر رسانه های دیجیتال از خریداران و خوانندگان جدی مطبوعات بودم و بخشی به اصطلاح از سبد هزینه روزانه ام بود از روزنامه تا مجلات هنری ادبی سینمایی ورزشی . همه دانسته ها و آگاهی ها به موقعش بکار هم میخورند. همانگونه که در مقاله شناسه شعرشپید از حرکات بدون توپ بازیکنان در بعضی رشته های ورزشی مانند والیبال و فوتبال اشاره می امد که درشعر سپید واژگان بدون بودن در شعر معانی اش حضور دارد. .یا حتی از مقوله پخت و پز در سرایش.
بگذریم که در سرایش اشعار کلاسیک حداقل 13 قالب در همین سایت شعر نو اورده شده است.اما با این وجود هنگامی که نیما یوشیج طرحی نو در سرایش انداخت خیل و سیل انتقادات تا توهین ها بود که بسویش سرازیر . از دکترای ادبیات فارسی که افنخارش سیر داشتن در اشعار کلاسیک بوده تا پایین ترین رده جوامع ادبی.
بدیهی بود که در سرایش قالب لووپ هم که بعدها بدرستی نام در خور " گردون " را یافت با مخالف هایی روبرو شود. البته همین باعث شد به برکت ماشین های جستجوگر اینتر نت مانند گوگل به حقایقی پیرامون آن آگاهی یابم. زیرا تا مدتی که به لووپ معروف بود عده ای مانند خودم نمیدانستیم که چنین گردش اغاز به پایان و پایان به آغاز یک بیت در ادبیات فارسی پیشینه حتی هزار ساله داشته که با نام ب صنعت ادبی " تصدیر" یا کاملتر آن " ردالعجز الی الصدر " . البته با قواعد اوزان و تساوی عروضی وقافیه اشعار کلاسیک. از سویی با خرده سواد انگلیسی پی بردم در ادبیات سرایشی زبان و ادبیات انگلیسی نیز قالبی بنام لووپ وجود دارد که ای بسا نمونه های انگلیسی آن بر گرفته از پیشینه آن قالب در زبان فارسی بوده باشد.
زیرا در هر سطر آن که با واژه ای پایان می یابد با همان واژه در سطر بعد اغاز میگردد. بنابرین بیشتراز گذشته به نو بودن و اصالت و یگانه بودن این قالب گردون از خودم یقین یافتم. حتی دوسه مورد سرود با اغاز و پایان در شعر نیما " شکسته پر " که حدود 30 سطر داشته و یا اخوان ثالث وجود دارد که آنها نیز در قالب نیمایی دارای وزن بوده اند. در حالیکه در قالب گردون میشود حتی با چهار واژه شعر گفت بدون هیچ وزن و قافیه ای .مانند این سرود کوتاه " قنداق در مقدم نوزادی/ آخرت هم در کفن قنداق".
البته برخی دوستان پژوهشگر و هنرمند نمونه هایی از شاعر پر آوازه ترک "ناظم حکمت" آوردند که همانند نمونه هایی این چنین در قالب ترجیع بند فارسی عباراتی تکرار میشوند . و همچنین تکرار های از بخش هایی فراوان درنمونه ترانه و تصنیف های امروزی.
در حالیکه در قالب گردون عبارت و واژه پایانی فقط تکرار عبارت و واژه اغازین نیست بلکه مانند یک پازل بخش تکمیلی شعر هم هست.
با توجه به اینکه که پس از معرفی این قالب شاهد خلق آثارو اشعاری بسیار لطیف و ماندگار و بروز استعداد های درخشان همانند سال پیش از آن در سال گذشته دست به این نواوری در برپایی جشنواره ای کوچک درون سایت شعر نو درمعرفی بهترین اشعار قالب گردون زدم.با جوایز نقدی ناچیزیک میلیون تومان . با این وجود شاعری ارزنده و گرانمند با توجه به ابراز نمود که اگر وسع مالی اش اجازه میداد خیلی مایل بود چنین جشنواره ای بر پا دارد. همانجا این شعر سعدی را آوردم که " کریمان را بدست اندر درم نیست / خداوندان مکنت را کرم نیست"

و افزودم همه دارایی من از پس انداز نزدیک به چهل سال کار با حقوق خوب بدون عائله ای با مبلغ پاداش پایان خدمت و ارزش همه اموال نقد و منقول و غیرمنقول من از ارزش یک آپارتمان صدمتری در مناظق مرکزی تهران کمتر است.

این نوشتار را با سخنی دیگر از استاد سخن سعدی زیور می بخشم :

هنرور چنین زندگانی کند جفا بیند و مهربانی کند.

با مهر فراوان
ستار سلطانیان
12 خردادماه 95

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 13 خرداد 1395 ساعت: 5:33

حرف های یک صندلی ناقابل روزی روزگاری
یکی بود، یکی نبود..
در میان جنگل انبوه در میانه کوهسارها من تازه داشتم قد می کشیدم،رشد می کردم و به بلوغ فکری می رسیدم تا این که از میان این همه درخت تناور و بزرگ مرا انتخاب کردند،آن هم قاچاقی وقتی به خود آمدم در میان انبوهی ازدوستانم بودم که نمی دانستیم به کجا رهسپار می شدیم همچنان که می رفتیم و می رفتیم به جایی پهناور قدم گذاشتیم همه ما را پیدا کردند و فریاد می زدند این را بگیر،آن را ببر، بعد که نوبت به من رسید گفتند:این همان است ببریدش به پایتخت لازمش دارند خود متوجه نبودم با که هستند تا که مرا دوباره سوار بر ماشینی کردند و با خود به پایتخت آوردند از آن سر سبزی به جایگاهی آلوده و تاریک قدم گذاشتم که تنفس مرا سخت کرده بود با این که مرا قطع کرده بودند اما باز در حال تنفس بودم ولی نفسم به تنگ آمده بود.مرا به نجاری در یک زیر زمین بردند، پیر مردی عینکی که آهسته راه می رفت گفت: این چوب را چه کنم، گفتند:از این چوب میز و صندلی بساز که حاکمان حکمرانی کنند،پیر مرد که از دست حاکمان دلش به تنگ آمده بود طوری این میز و صندلی را ساخت که هر که بر روی آن صندلی و میز می نشیند طمعی از حکمرانی او را بگیرد که از جانش به درآید، بعد از مدتی میز و صندلی درست شد و حاکمان یکی پس از دیگری بر سر آن به جنگ و نزاعی سخت پرداختند که بر روی آن بنشینند. من با خود می گفتم من فقط یک میز و صندلی ناقابل هستم که این همه جنگ بر سر من است در برخی مواقع مرا هم جو می گرفت وخود بر آن فرد وجهه ای عجیب می دادم که فرد تصور می کرد حاکم تمام دنیاست.حرف های بسیاری دارم که فقط من شنیده ام شاید بعد ها بازگو کنم .....

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : پنجشنبه 13 خرداد 1395 ساعت: 5:33

غول کودکی
شب ها عجیب ازش میترسیدم
خودمو مچاله میکردم و از ترس کز میکردم یه گوشه
چشمامو میبستم و بزرگترین آرزوم این بود که وقتی چشممو باز میکنم نباشه
بعضی وقتا زیر تختم
بعضی وقتا کنارم
وبعضی شب ها تو کمد قایم میشد
شب ها بدترین دشمنم
و روزا بهترین دوستم بود
روز که میشد
دستشو میگرفتم و میبردمش پارک
براش بستنی میخریدم
بعد حسابی باهم لی لی بازی میکردیم و آخرش
با جِر زنی بازی رو تموم میکردیم...
خنگ بود و دست پاچلفتی
با ظاهری کج و کوله و زشت
اما قلب مهربون و روح حساسی داشت
وقتی از دست خودم عصبانی بودم سر اون داد میزدم
وقتی چیزیو میخواستم و نداشتمش با اون دعوا میکردم
بعد که میدیدم جز اون کسیو ندارم بغلش میکردم
و زار زار گریه میکردیم
آخه اونم جز من کسیو نداشت
واسه همین همیشه بود
هنوزم هست
اینجا
کنارم
همون غول خیالی کودکیم...
اگه شما هم از این غول ها کنارتون دارین نذارین بره
دلشو نشکنید و قدرشو بدونید
هر چقدر شما بزرگتر بشین
اون غول مهربون کوچیکتر میشه
و کم کم محو میشه و ترکتون میکنه..
اگه رفت دیگه هیچوقت بر نمیگرده
پس مواظبش باشید..

شعر نو...
ما را در سایت شعر نو دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : <-PostHit-> تاريخ : سه شنبه 11 خرداد 1395 ساعت: 17:44